"
سلام
فکر کنم همتون خبر مفتضحانه پياده کردن خانم "پروين اردلان" رو در لحظه بستن درب هواپيمايي که قصد داشت تهران رو به مقصد استکهلم ترک کنه شنيديد. واقعا دردناکه. امروز ميخواستم در مورد يکي از ماموريتهايي که اخيرا رفته بودم بنويسم اما نتونستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم اين مطلب رو تو وبلاگم براي حمايت از زناني که در طول تاريخ تو اين مرز و بوم مورد بي مهري قرار گرفتن بنويسم.
من" دوشيزه مکرمه" هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب ميشود. من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيدهام و احتمالاً هيچ خوابي نميبينم. من "والده مکرمه" هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ ميکنند.
من "همسري مهربان و مادري فداکار" هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفادارياش -البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ ميرساند. من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول ميکند به من و دختر شش سالهام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان بدهد. من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضهاش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده ميگذرانند.
من "مجيد" هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد ميايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا ميزند.
من "ضعيفه" هستم، وقتي ريشسفيدهاي فاميل ميخواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من "..." هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري ميکند و به غريبه مي گويد "هفت ..." دارد- خدا برکت بدهد. من "بي بي" هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس ميگيرند.
من "مامي" هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي ميکند. من "مادر" هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.
من "زنيکه" هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ ميشنود.
من "ماماني" هستم، وقتي بچه هايم خرم ميکنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من "ننه" هستم، وقتي شليته ميپوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم ميکنم. نوهام خجالت ميکشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من "يک کدبانوي تمام عيار" هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي ميخواهند به من بگويند؛ "گه" محترمانه مي گويند؛ "عليا مخدره". من "بانو" هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشتهام و هيچ مردي دلش نميخواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ "خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و..." هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده ميدهد، "سليطه" هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ "دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و..." هستم. دامادم به من "وروره جادو" مي گويد. حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا ميزند. من "مادر فولادزره" هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا "کنيز" شما معرفي مي کند و در نهايت با كمال بيشرمي از هواپيما پيادهام ميكنند.
من کيستم؟