"
سلام
اجازه بدید در مورد یک فرزند صحبت کنم. یکی از فرزندان زیبای مادری به نام ایران. مادری که شاید بین مادرهای دیگه دنیا زیاد خوشگل نباشه اما برای فرزندانش یه دنیاست. این فرزند آذربایجان نام داره. میتونم به جرات بگم یکی از کهنسالترین فرزندهای این مادر و همیشه تو گرفتن حق مادرش پیشقدم بوده. مثلا تو مشروطه یا تو انقلاب و جنگ.
این آذربایجان ما تو دلش خیلی چیزای خوب داره. آرارات داره که شاید به بلندی اورست نباشه اما نشاندهنده فرزندان سرفراز ایرانه. دریاچهی ارومیه داره که شاید به شیرینی خزر نباشه اما هر بلور نمکش نشانه دل شیشهای ما ایرانی هاست. دامنه سرسبز سبلان رو داره که شاید به سرسبزی جنگلهای شمال نباشه اما به رنگ زندگی ما ایرانیهاست.

راستی این آذربایجان یه زبون شیرین هم داره. اگه کسی بخواد به اون زبون حرف بزنه آذربایجان کمکش میکنه و غلطاشو میگیره اما اگه آذربایجان فارسی رو با لهجه شیرینش صحبت کنه همه مسخرش میکنند. اگه یه فقط یک ساعت در روز بخواد به بچههاش بگه که زبونی مادری رو فراموش نکنن فرداش جای تازیانه و باتوم روی بدنش میبینیم. مگه توقع زیادیه؟ خوب نمیخواد بچههاش فراموش کنن که ستارخان و باقرخان و ثقةالاسلام به چه زبونی صحبت میکردند. نمیخواد بچههاش فراموش کنن که از نسل دهقانی هستند که به خاطر جوونمردی، سرمای زمستون رو به جونش خرید تا بچههای مادرش ایران رو نجات بده. به خدا آذربایجان بیشتر از حقش نمیخواد. آذربایجان نمیخواد کسی براش علامت گرگ نشون بده. آذربایجان اینقدر بزرگ هست که احتیاج به این علامتها و اشارهها نداشته باشه. آذربایجان احترام میخواد. آذربایجان دست همبستگی برادرها و خواهرهاشو میخواد. آذربایجان زبونش رو میخواد.
آذربایجان را دریابید که نشانهای از تمدن مادر ما ایران است.
امروز خیلی عصبانیم. خیلی هم سعی کردم ننویسم اما نشد.
دیروز وقتی جناب مستطاب اورتگا!!! با چفیه بسیجی فضای دانشگاه رو با مشت های گره کردش شکاف می داد تن خیلی از شهدا از جمله شهید همت تو گور لرزید. حیف که دوست ندارم با مهرورزی آقایون مواجه بشم وگرنه بیشتر توضیح می دادم که چرا اینقدر عصبانیم. حالا تو خود حدیت مفصل بخوان از این مجمل...
لطف کنید جوادترین جمله عاشقانه ای رو که تا به حال شنیدید تو قسمت نظرها اضافه کنید.
اول خودم شروع می کنم.(خداییش بی نظر وبلاگ رو ترک نکنید)
وقتی تو را دیدم چشمانت اقیانوس بود و من غرق دریای نگاه تو بودم![]()
آقا با توجه به اینکه تو کره ماه جاذبه وجود ندراه لذا اونجا با خودکار نمیشه نوشت. برای همین آمریکا یه پروژه تحقیقاتی ۲۰میلیون دلاری تعریف کرد تا یه خودکار بسازن که تو کره ماه بنویسه.
اما روسها بدون خرج تو ماه با مداد نوشتن.
اینو گفتم که به فکر راه های سخت سخت نباشید. خیلی از مسایل تو دنیا راه حل های ساده دارند اما باید ذهنهای خلاق به کار بیفتن. ما هم این همه خرج کردیم کارت سوختمند هوش(هوشمند سوخت) درست کنیم اما یه راه ساده وجود داشت اونم این بود که ایران خودرو و سایپا رو ببندیم تا خودروی پرمصرف تولید نکنند.![]()
سلام خدمت دوستان
آقا چند شب پیش بی خوابی سر ما زده بود و دیگه اینترنت هم خبری نبود گفتیم یه چرخی در ماهواره بزنیم ببینیم چه خبره. بی بی سی که طبق معمول داشت آدم فروشی می کرد و بقیه کانال ها هم که صور قبیحه نشون می دادند. یه چیز جالب نظر منو جلب کرد. کانال ... مثلا یه شرکت لاستیک سازی رو تبلیغ میکرد. اما جالب بود که تو این تبلیغ انواع خانمها با آرایش های مختلف نشون داده می شد به جز لاستیک. خیلی فکر کردم که واقعا چرا باید از زنها می بایست به عنوان ابزار تبلیغ استفاده بشه که بالاخره email یکی از دوستان به من ثابت کرد که حتی در عهد قجر هم از زنان به عنوان ابزارتبلیغ استفاده می شده.

مخلصم دربست
از لطفی که دوستان به من دارند و اینقدر اصرار دارند بنویسم خیلی ممنونم.![]()
راستش امروز خیلی اتفاق خاصی رخ نداده. فقط بگم که دیروز حقوق دادن و اتفاقا حقوق من هم اضافه شده و اولین چک هم پاسیده شد.
داشت یادم می رفت یکی از دوستان امروز بعد از ۴سال به بنده حقیر زنگ زد. این دوست واقعا منو با اینکارش کلی شرمنده کرد. از قضا این دوست عزیز یکی از مشتریان بدون نظر وبلاگ من هستش. راستش این دوست عزیز یه انتقاد داشت اونم اینه که می گفت وبلاگت سیاسیه.منم گفتم زبونتو گاز بگیر. منو چه به سیاست. حالاشما بگید من اصلا حرف سیاسی می زنم؟ ضمنا کلی هم منو دعوا کرد که این کارا صلا به تو نمیاد و از این حرفها. آخرشم گفت شاید اشتباه کرده به من زنگ زده. منم زدم رو دنده لج و گفتم میتونه همین الان قطع کنه.(اما خداییش نمی خواستم قطع کنه و فکر کنم اونم همین احساسو داشت.)
بگذریم. اینا رو گفتم که امروز یه جورایی وبلاگ رو به روز کرده باشم.
در امان خدا باشید
یاحق
آقا من تازه فهمیدم چرا نفت سر سفرههامون نیومده. با توجه به اینکه آقایون نفتآور بر سفرههای ایرانی بسیارنگران سلامتی و تندرستی این ملت هستند فراخوانی دادند تا چند نفر به عنوان موش آزمایشگاهی داوطلب بشن تا این نفت رو بچشن. از قضا بستگان درجه یک این آقایون نیز نگران سلامتی ملت بودند پس برای ربودن این سمت بزرگ(موش آزمایشگاهی شدن) با هم رقابتها کردند و چون آقایون علاقه فوامیل(جمع فامیل) رو دیدند از همه اونها برای چشیدن مزه نفت دعوت کردند. اینها نفت خوردند و خوردند و خوردند ... و بالاخره فهمیدند برای ملت خیلی خیلی ضرر داره و از طرفی آقایون گفتند پس این همه نفت جمع شده رو چه کنیم تا اینکه رییسشون گفت : چون فامیلهای من دلسوزترند همشو میدیم اینا بخورن تا به ملت ما آسیبی نرسه. یکسری از آگاهان میگن این فامیلهای دلسوز تا 2سال دیگه باید نفت بخورند و بعضی دیگه از مطلعین میگن تا 6 سال دیگه(آخی چقدر سخته این نفت خوردن.نازی)
بگذریم آقا. ولی فکرشو بکنید این همه آدم دلسوز نفت بدمزه رو میخورن تا من و تو سرمونو شب راحت رو بالش بذاریم و غم نون و آب و دوا درمون نداشته باشیم.
پس همگی میگیم : ایول ایول ...
بعد از ۲ روز دوری از وطن دیشب عزم برگشتن کردم و سوار بر یک اتوبوس خوشگل راهی تهران شدم. راننده هم بنا به عادت همیشگی یه فیلم گذاشت تا پولی که از مسافرا گرفته حلال باشه.
البته من خیلی اهل فیلم دیدن تو اتوبوس نیستم چون همیشه فیلماش دوزاریه. اما دیدم فیلم تقاطع هستش بی خیال mp3 player شدم و فیلم رو نگاه کردم.عجب فیلم مزخرفی بود.
این فیلم چندتا نتیجه داشت :
۱- اگه باعث مرگ کسی شدید فقط کافیه دوست خودتون رو به پلیس بفروشید و به ازدواج مامانتون با دوست پسرش رضایت بدین. بدین ترتیب پاک میشید و و بهشت رو هفت دانگ می خرید.
۲- خواهرم اگه ناخواسته یه نی نی رفت تو شکمت کافیه یه کم سر و صورتت رو آش و لاش کنی تا همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه و از شر بچه خلاص بشید.
۳- اگه باعث مرگ کسی شدید فقط کافیه از کشور برید بیرون. آخه اروپا و آمریکا محل تجمع قاتل هاست.
۴- این هم به مامان و باباها میگم. اگه خواستید دوست پسر یا دوست دخترتون رو به فرزندانتون معرفی کنید فقط کافیه شب های سه شنبه یه قرار شام در بیرون منزل ترتیب بدید.
در آخر هم از صمیم قلب برای کارگردان این فیلم متاسفم البته بیشتر برای خودم متاسفم که ۲ساعت وقت عزیزم و گرانبهام رو پای این فیلم گذاشتم.
یا حق
آقا دیشب تبریز سیل اومد در حد جام جهانی ۲۰۱۰ یا به قول دوست عزیزمون(مهندس نعمتی) خفن!!
تا جایی که بعضی از زیرگذرهای تبریز به علت آب گرفتگی قابل تردد نبود. احتمالا بگید پس عکسش کو!؟
راستش اصلا حس عکسبرداری نیود اگه هم که بود دیگه نور نبود چون وقتی که من به اولین زیرگذر رسیدم دیگه هوا تاریک شده بود.
به هر حال مطلع باشید که تبریز سیل اومده بود.
برای اینکه از ایستگاه مترو به ایستگاه راه آهن برسم مجبورم چند دقیقه ای رو پیاده روی کنم که زیاد بد هم نیست. چون از جلوي چندتا سي دي فروشي رد ميشم و اينطوي مي تونم كلي آهنگ جديد بشنوم. تو حال خودم بودم كه ديدم يكي از شهروندان عزيز معتاد در كنار يك پليس جوان و خوش تيپ (
) با صداي بسيار آرومي مشغول تبلغ سي دي هستش. پيش خودم گفتم ايول ايول داش مسعود رو ايول.اين فيلمش هر چي كه نداشت اما بعضي ها رو به نون و نوايي رسوند. گفتم برم جلو ببينم قيمتش چنده!!!!؟ رفتم جلو ديدم بله اين شهروند معتاد ما كه اخراجي ها نمي فروشه هيچي بلكه داره فيلم ... مي فروشه. يه بار ديگه سريع صحنه رو مرور كردم .درست بود اين شهروند معتاد پيش يك مامور داشت فيلم ... مي فروخت. دست بردم به موبايلم كه از صحنه اي كه ديدم تصويري تهيه كنم يه دفعه يادم افتاد كه شايد مورد مهرورزي پليس جوان قرار بگيرم(با توجه به اينكه الان بازار مهرورزي داغه داغه).
آقا من اين همه حرف زدم كه يك نتيجه اخلاقي از اين صحنه بگيرم. اونم اينه كه :
پليس هميشه در كنار ماست اما نه براي امنيت بلكه براي مهرورزي.
این عنوان فیلمی که دیشب پخش شد. شاید فیلم آماتور و سادهای بود اما واقعا عمیق بود.
برمی گردم به 25-20 سال پیش. اون موقعها مدرسه میرفتم.
یادمه اون زمونا هر روز یه سری از آدما میرفتن.
میرفتن که من راحت درس بخونم،
میرفتن که من راحت بازی کنم،
میرفتن که من راحت بزرگ بشم،
میرفتن که من افتخار مملکتم باشم و
چه بیادعا میرفتن.
بزرگ شدم. دانشگاه رفتم. درس خوندم که منم آدم بشم. ولی نه نشدم.
اما...
پس اون آدما کجای زندگی من بودند!؟ چرا از ذهنم پاک شده بودند!؟ اون همه آدم کجا رفته بودن!!!!؟
اما دیشب یه لحظه به خودم اومدم.
باباجون اینا هر روز کنار من هستند اما من از اونا دورم. هر روز شاید از کنار خیلیهاشون رد بشم اما نمی بینمشون.
نه اینکه نخوام؛ نه؛ نمیتونم بیبینمشون. شاید چون دیگه کاری باهاشون ندارم.
اما نه فقط این نیست. شاید منو شهوت قدرت کور کرده باشه. شایدم پایبند این عجوزهی پیر شدم.
آره! مثل اینکه زیادی جا پامو سفت کردم.
اما خدایا! با این همه گناه چه جوری آدم بشم!!!؟؟؟
فکر کردم مناسبت خوبی هست تا مطلب زیر رو تو وبلاگ قرار بدم.
مستشرق و پژوهشگر معروف فرانسوى، لويى ماسينيون كه مدتى از عمر خود را وقف شناخت حضرت فاطمهى زهرا (عليهاالسلام) ساخته، در زمينهى شناخت آن حضرت، با گامهاى تحقيق پيش رفته و تلاش و كوشش بسيار به عمل آورده است. وى رسالهى محققانهاى در مورد مباهلهى مسيحيان «نجران» با پيامبر اسلام، كه در سال دهم هجرى در مدينه صورت گرفت، نوشته كه در آن نكتههاى جالب توجه فراوانى مطرح شده است. در آن رساله مىگويد:
«اوراد و دعاهاى ابراهيم (ع) از وجود دوازده نور كه منشعب از فاطمه هستند خبر مىدهد... تورات موسى از آمدن محمد (ص) و دختر پربركت او، و دو آقازاده به مانند اسماعيل و اسحق (حسن و حسين) نويد مىدهد...
و انجيلهاى عيسى (ع) از آمدن احمد (ص) نويد مىدهد، و نيز بشارت مىدهد كه دختر پربركتى خواهد داشت كه دو پسر به دنيا مىآورد...»
منبع:شخصيات قلقه عبدالرحمن بدوى و ضميمهى آن «المباهله» تأليف لويى ماسينيون چاپ ميلان به سال 1944، ص 179.
خدا کنه رییسم حقوقم رو اضافه کرده باشه.
خدا کنه چک هام پاس بشه.
خدا کنه یه ماشین توپ بخرم.
خدا کنه لاغر بشم.
خدا کنه این ترم هم درسهام پاس بشه.
و از همه مهمتر.....
.
.
.
خدا کنه دیگه صبا آدم نفروشه.
میدونم کسی وبلاگ منو نمی شناسه.اما میخوام به اونایی که منو یه کوچولو می شناسن و اونایی که منو یه ذره هم دوست دارن بگم که منم به جمع وبلاگ داران اضافه شدم. اما خودمونیم عجب حالی داره وقتی آدم آزادانه می تونه بنویسه.
مخلص همه دوستان - علیرضا