تبليغاتX
آن یار خواهد آمد . . .

آن یار خواهد آمد . . .

سال نو مبارک

ايکاش به جاي اينکه در سال نو دنبال نو کردن اموالمون باشيم به فکر نو کردن افکار و رفتارمون باشيم.

+ نوشته شده در  90/01/02ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (6)

سرهنگ: جناب سروان شرکتتون سررسيد چاپ نکرده امسال؟

من: اتفاقا يکي براتون گنار گذاشتم. خدمت شما

سرهنگ: جناب سروان بعد از عيد يه مرخصي تشويقي بايد بهت بديم تا تو هم يه استراحتي بکني تا خستگيت رفع بشه.

ذهن من: ايکاش به روح اعتقاد داشتي

+ نوشته شده در  90/01/02ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (5)

سرهنگ: جناب سروان هر کس بعد از ساعت 2 اومد از ورودش جلوگيري کن.

من: بله جناب

فقط نيـــــــــــــــــــــــــــــــــم ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعت بعد

سرهنگ: ستوان چرا از ورود جناب سرهنگ ..... جلوگيري کردي؟

من: امر خودتون بود جناب

سرهنگ: 1 روز اضافه خدمت بذار تو پروندت تا بدوني که فقط اوامر کتبي رو بايد اجرا کني

ذهن من: خدايا فقط اين را بکش!!!

+ نوشته شده در  89/12/21ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (4)

من: الو، سلام آقاي دکتر، ترجمه و اديت مقاله تموم شده. اگه امکان داره شما هم يه بررسي بکنيد که بفرستيمش بره. مهلت ارسال مقالات داره تموم ميشه.

سرهنگ: جناب سروان، اين عکس دخترمو اسکن کن. مهلت ثبت‌نامش داره تموم ميشه.

ذهن من: خدايا هم اکنون ما رو بکش!!!

+ نوشته شده در  89/12/14ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (3)

سرهنگ: سروان مهندس، از من ناراحت نشيا. من نميتونم به نظام مديون بشم و بذارم تو زود از اينجا خارج بشي.

زبان من: نه نشدم.

ذهن من: من فقط از آدما ناراحت ميشم.

ساعت 16:15

سرهنگ: من ميرم خونه. مهندس تو هم ديگه برو شرکت که به کارات برسي.

+ نوشته شده در  89/12/10ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (2)

ساعت 10 صبح

من: جناب سرهنگ من ميتونم امروز ساعت 3 برم؟ يه جلسه مهم هست که بايد حتما شرکت کنم.

سرهنگ: نه

من: ولي آخه حضور من حياتيه. حرف چندين ميليون پول شرکت در ميونه.

سرهنگ: نه

زنگ تلفن سرهنگ ....

سرهنگ: کدوم سرباز؟ چرا ساعت 12 بياد خونه. الان ميفرستمش. سرباز ..... بدو برو خونه. خالت فارغ شده. سروان تو هم به کارات برس.



+ نوشته شده در  89/12/10ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

من و سرهنگ (1)

سرهنگ: جناب سروان، از اين به بعد حواست به تعداد غذاهاي سربازا باشه که کسي غذاي اضافه نخوره.

زبان من: چشم قربان.

ذهن من: اينجا شتر با بارش گم ميشه حالا 2 تا غذا زور آورده؟


+ نوشته شده در  89/12/10ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

نمي‌دونم، هرچي که خودت دوست داري

چند صباحيه دستم به نوشتن نميره. شايد علتش بي‌حوصلگي‌هاي ناشي از بيماري سخت پدر، يکنواختي زندگي و يا درگيري‌هاي احمقانه امروزي باشه. هر چي که هست خيلي بده.

يه وقتايي از مرور خاطراتم اعم از خاطرات شخصي و يا خاطراتي که با دوستان داشتم، لذت مي‌بردم و هميشه دوست داشتم دوباره به همون شکل تکرار بشن. يا اينکه کوچکترين اتفاقات باعث دلخوشي ميشد. اما چند ماهيه که تکرار خاطرات جز ناراحتي و دلتنگي و بغض و گوشه‌گيري ارمغان ديگه‌اي برام نداره. ترجيح ميدم تنها باشم. جمع آزارم ميده. فقط جمع بعضي از دوستان برام خوشاينده که اونم فقط براي چند ساعت. خيلي وقتها با ديدين يه سيب، يه برگ تقويم، يه رنگ، يه اسم، يه خيابون و ... ساعتها قفل ميشم فکي ميکنم. فکر فکر فکر و بازم فکر و در انتها افسوس. ساعتها در محل کار خودمو مشغول به کار ميکنم يا اينکه روزهاي تعطيلم روو با کلاس ميگذرونم. وقتي هم خونه باشم کارم مطالعه هستش. خيلي برنامه احمقانه‌اي هستش. خودمم مي‌دونم.

يه وقتايي خسته ميشم از فکر کردن. يه وقتايي از خودم خسته ميشم. نه فقط از خودم. از خودم و امثال خودم. که يکسري افکار کور و تاريک را به عنوان چارچوب‌هاي عرفي و اجتماعي درست کرديم و خودمون رو توش زنداني کرديم. بعد هم خوشحاليم که داريم زندگي مي‌کنيم. اينکه خودمون رو از خواسته‌هامون دور بکنيم که يه موقع در موردمون چي ميگن. واقعا چرا اينطوري تربيت شديم؟ چرا يه سري تار دور خودمون پيچيديم؟ واقعا چي باعث شده که اينجوري تربيت بشيم؟ چرا رفتن سراغ علايق هميشه با سرزنش ديگران همراهه؟

بعضي وقتها فکر مي‌کنم تا به اينجاي زندگي چه کسايي از من دلگير شدن؟ شايد خيلي اسم از ذهنم بگذره. خيلي‌هاشون اصلا برام اهميتي ندارن. اما خوب بعضي‌هاشون هم مهم هستن. مخصوصا کسي که برام احساس گذاشتi، وقت گذاشتi، همه چيزشو گذاشته. اما آيا من هم تونستم کاري در تقابلش انجام بدم؟ قطعا نه که از من دلگير هستن. اما قطعا انجام اينا بدون چشم‌داشت بوده اما قطعا کار من خيلي بد بوده که ازم دلگير هستن؟‌ اين افکار گوشه‌اي از موارديه که هر روز تو سرم دور ميزنه اما به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسيم. شايدم مي‌رسم اما مي‌خوام از حقيقت فرار کنم. شايد جرات قبول اشتباه رو ندارم. اما حقيقتا من قصد اشتباه نداشتم. 

+ نوشته شده در  89/07/28ساعت 5:29 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

روزگاريست شيطان فرياد مي‌زند:


آدم پيدا کنيد،‌ سجده خواهم کرد..

+ نوشته شده در  89/05/27ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

خدايا شکرت

نعمت‌هاي خدا زياده




اما سلامتي جسم و جان 

           يه چيز ديگه‌ست

+ نوشته شده در  89/05/25ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط علیرضا  |